آراد

اگرفقط یکباریک نفر یکی از مشق هایم رابخواند واحساس کند کمی آرام شده تمام خوشبختی را به من بخشیده است

می شود که بمانی

بخشی از داستان  «می شود که بمانی»

در اینجا متن نامه ای را می آورم که المیرا برای دوستش  ایلیا می نویسد و در کوله پشتی اش می گذارد.المیرا دختری که تمام تلاشش را برای رهایی ایلیا از درد تنهایی می کند ولی ایلیا به باوری رسیده که فکر می کند دیگر هیچ فهم مشترکی با آدمیان ندارد.پس برای خودکشی مصمم می شود.در نهایت المیرا به شرطی تسلیم تصمیم ایلیا می شود که نوع مرگ را خودش تعیین کند.درست قبل از خودکشی ایلیا با متن نامه مواجه می شود. 

می شود که بمانی

« زندگی پر از آدمهایی است که دوستت دارند ولی دوستشان نداری. پر از آدمهایی که دوستشان داری ولی دوستت ندارند. از همین است که همواره یا رنج می دهی یا رنج می کشی . از این حالت خسته می شوی چشمانت را می بندی .می خواهی کسی را بیابی که دوستش بداری و دوستت بدارد . چنین شخصی را هرگز نمی یابی تنها خیال می کنی که یافته ای .

خیالت را باور می کنی . ایمان می آوری و عاشقش می شوی سر انجام خودت را فدا می کنی . حتی اگر اشتباه هم کرده باشی هیچ اهمیتی ندارد .حتی اگر ریشه این عشق در گناه باشد باز هم هیچ اهمیتی ندارد. مهم این است که عشق مجال رخ دادن بیابد. که بی عشق زندگی عمری دراز و باریک می شود . انقدر باریک که هرگز دو نفر در پهنای ان نمی گنجند.

یعنی زندگی آنقدر شیرین هست که بخواهی مزه اش را تنهایی بچشی ؟یعنی زندگی آنقدر تلخ هست که بخواهی دردش را تنهایی بکشی ؟

خیال می کنی اگر هیچ چیز نداشته باشی دیگر نمی توانی چیزی به کسی بدهی ؟ یعنی اگر ندهی می توانی همه چیز را صا حب شوی ؟ وقتی همه چیز را صاحب شدی تازه می فهمی هیچ چیز انقدر بزرگ است که اگر تمامش راهم به کسی بدهی باز هم تمامش را خودت داری . می بینی؟ چیزی هست که انقدر بزرگ باشد؟

اه ایلیا چیزی که وجود ندارد تمام هم نمی شود. درد مشترک ما نفهمیدن همین درد است.»

 

                                                                              نیمه های شب روی جعبه های                                                                                            انگور

 نورافشان                                                                             و کمی هم آنطرفتر                                                                                             المیرا

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389در زمان 20:15 به دست نورافشان |

سه داستان کوتاه

ابهام

    همه چیز از یک لیز خوردن شروع می شود و شاید هم از یک بی احتیاطی محض.

 راستی احتیاط یعنی اینکه مواظب خودت باشی تا لیز نخوری ، نیفتی و نریزی ،

اما زندگی زمانی شروع می شود که تو هم لیز می خوری ، هم می افتی و هم می ریزی.

  

  این اتفاق هم می تواند در یک هوای آزاد ، کاملاً مطبوع و خوش آیند صورت گیرد

 و هم می تواند در یک شرایط تاریک ، خفه و کاملاً ذلت بار اتفاق بیافتد.

   

     اینکه خشنود باشی یا پیشمان چیزیست که دست خودت هست

 اما زمان از دست رفته چیزیست که هرگز اعتنایی به تو نمی کند چه بخندی و چه گریه کنی،

 حتی اگر بمیری و یا زنده بمانی.

  

      به هر حال 26 سال از عمرم می گذرد و هرگز از آن مرد محترم و آن خانم با وقار

 نپرسیدم که چطور شد لیز خوردند ، اینکه هوا چطور بود و یا در چه شرایطی اتفاق افتاد.

در تمام این مدت آنها پدر و مادرم را می گویم سرزنش می کردم

 تا اینکه امروز خودم ، هم لیز خوردم ، هم افتادم و هم ریختم.

  

    حتی فکرش را نمی کردم که روزی به یک تکه عکس  توی یک قاب نقره ای

 که به پایه تختخواب تکیه داده خیره شوم و دو نفر را لبخند زنان در آن ببینم

که تا نیمه درهم فرو رفته و به نقطه نامعلومی خیره شده اند.

آن مرد ، توی عکس ، کتش مشکی ، پیراهنش سفید و کرواتش طوسی است ،

و آن زن سر تا پا سفید پوشیده گلی در دست گرفته و اصلاً نمی داند که توی قاب نقره ای قرار گرفته

و به پایه ی تختخواب یک نفر ه ای  تکیه داده که جایش را من انتخاب کرده ام.

   

      عجیب تر اینکه آن زن سفید پوش جای دیگری در خانه اش بی آنکه گلی در دست داشته باشد

کنار تختخواب ایستاده و به من می گوید که آن مرد توی عکس((تو)) هستی .

من نمی دانم این ((تو)) کیست ؟

شاید شما باشید اما اگر من بودم کت سفید را با پیراهن آبی می پوشیدم و کراوات سرمه ای می زدم.

 لعنتی خیلی بد قلق است اگر عرضه جور در آوردن نداشته باشی جور در نمی آید

 هیچ فرقی هم نمی کند که کت مشکی باشد یا سفید، عکس را می گویم.

  

    کافیست لباست توی عکس جور در نیاید بعد زندگی هم همینطور جور در نمی آید.

چقدر مسخره ، این جور در نیامدن یک جایی خِر آدم را می گیرد.

   

     زمان نمی گذرد و من آدم های توی قاب را وقتی نمی بینم که چراغ خاموش می شود.

 خودم این کار را می کنم زیاد سخت نیست.

درست به آسانی فشار دادن یک کلید و یا امضاء زدن یک تکه کاغذ  می ماند.

 که دیگر دو نفر مال هم نمی شوند درست به همان دلیل احمقانه ای که روی کاغذ

 با یک امضاء دو نفر مال هم شدند .

مزه قهوه تلخ را از دهن می گذرانم این جمله را زیاد خوانده ام ولی باور کنید دارم قهوه می خورم

 لعنتی  رنگهای تکی قشنگ هستند ولی وقتی کنار هم می مانند مشکل جور در نیامدن خِر آدم را می گیرد

 و نقاش را بیچاره می کند ، پک عمیقی به سیگار می زنم و سعی می کنم به خاکسترش نگاه نکنم .

 فقط به آینده لرزانی فکر می کنم که در آن زنی سفید پوش لابد به پایۀ تخت یک نفره ای تکیه داده

و به مرد کت پوشی درعکس دو نفره اشاره می کند که می تواند تو باشد.

 

آخرین بازنویسی    

 13/11/89

محمد رضانور افشان

 

 

 

حسرت آرزو

    می دانم اینک برای گفتن این حرفها دیر شده اما در زندگی رنجهای هست

 که زود گفتنشان کم دردتر از دیر گفتنشان نیست.

همینکه بتوانی دردت را بگویی احساس خوشبختی می کنی و اگر نتوانی، آن را،

 تبدیل به رنجی می کنی که روزی تورا به زانو در می آورد و عاقبت کلکت را می کَنَد

مگر آنکه پیش از آن به چیز بزرگتری ایمان بیاوری و من در زندگی بزرگتر از خاطراتم ندارم

 پس بگذار به آنها ایمان بیاورم.

 

    یادت هست آن روز در آن هوای سرد کنار پنجره ایستاده بودم و چرخش برگها را در باد تماشا می کردم

 و تو آنجا کنار تخت دراز کشیده، به سقف اتاق زُل زده بودی و

می گفتی دلت می خواهد دنیا را از توی چشمهای من ببینی من هم صحنه های آن سوی پنچره را برایت

 تعریف می کردم و تو گوش می دادی و می دیدی .

 

    یادت هست برای آن برگ خشک کوچکی که در میان باد سرگردان شده بود

 چقدر نگران بودی و آنقدر راجعبش سؤال کردی که دیگر کلافه شدم و از شدت حسادت انگشتم را

 روی میله یخ زده کنار پنچره چسباندم چون می دانستم آنقدر دوستم داری که نگران می شوی مبادا سردم

بشود و حال آنکه من هیچ سوزی در نوک انگشتم احساس نمی کردم ولی تو آنجا کنار تخت انگشتت

 ازشدت سرما یخ زده بود ، آنقدر یخ زده بود که دندانهایت رو هم کیپ شده بود و قادر نبودی آنها را روی

هم بلغزانی و به من بگویی که مواظب خودم باشم تا سرما نخورم . یادت هست؟

من بخاطر تو بخاطر این که از سرما یخ نزنی ، نمیری انگشتم را از روی میله برداشتم ، والا خودم که

هیچ سردم نبود.

 

   یادت هست وقتی به تو گفتم آن رنگی که به ناخن هایت زده ای  حالت زشتی پیدا کرده

 و تو بلافاصله تیغ را بر داشتی و روی ناخن هایت را چنان تراشیدی که آنها را زخم کردی

 طوری که ریزش خون مجالت نمی داد و من هیچکدام  از آن زخم ها را نمی دیدم .یادت هست؟

 

    یادت هست آن روز هیچ یک از حالتهای مویت رانپسندیدم و تو همۀ آن موهای بلندت را از ته زدی و

 وقتی دیدی من باز نمی بینم دستم را گرفتی روی سر کچلت گذاشتی و چنان با شدت آن را روی تیغ تیغ

موهایت مالیدی تا من چیزی از این اتفاق را بفهمم و حال آنکه من اصلاً نمی فهمیدم، یادت هست؟

 

    یادت هست با آنکه همه چیزت را به من بخشیده بودی ولی باز اصرار می کردی همۀ آن  هیچ چیزی را

 که دیگر نداشتی به من بدهی و من سر اینکه هیچ چیز، خیلی کم است چقدر تحقیرت کردم، یادت هست؟

   

    یادت هست آن روز کنار تخت بالای سرت نشستم وگفتم که دیگر بخش فهم احساس در مغزم کار نمی کند

 و جریان عصبی یا در زیر پوستم می میرد و یا اگر هم به مغز می رود آنجا هیچ معنایی پیدا نمی کند

 طوریکه وقتی لبهایم را روی پوستت می مالم انگار که نمی مالم انگار  هیچ احساسی از این واقعه

در من رخ نمی دهد. یادهست معصومانه در چشمانم خیره شدی و گفتی که هیچکدام ازاین حرفها را

نمی فهمی، یادت هست؟

   

   یادت هست آن روز بخاطر من مُردی و مرگت را پزشکان درمانگاه تأئید کردند

 طوریکه کارت به مُرده شوی خانه کشید و وقتی من سر تابوتت رسیدم سرت را بلند کردم

گوشت را به دهانم چسباندم و در آن فریاد زدم "آهای" من هیچکدام از این مردن هایت را قبول ندارم.

 یادت هست از بس مرده بودی هیچ اعتراضی از خود نشان ندادی یادت هست؟

   

    سکوت وجودم را فرامی گیرد، قلب برای تپیدن تلاش می کند، آینده در گذشته گم می شود و من ایمانم را

 به زمان از دست می دهم چون می دانم هیچ وقت کسی پشت سرم کنار تخت دراز نکشیده،

هرگز کسی در سرما ، یخ حوض را نشکسته ، هیچوقت کسی ناخنش را تا آن حد نتراشیده و

هرگز کسی برای من نمُرده است می دانم خاطراتی را به یاد می آورم که هنوز آرزو هستند

که هنوز اتفاق هم نیفتاده اند. خوب می دانم اینک در این هوای سرد ، اینجا، کنار پنچره در حالیکه ایستاده ام

 و چرخش برگها را در باد تماشا می کنم ساعتهاست که مُرده ام و از بس نگران آرزوهایم هستم

 این مرگ را هیچ نمی فهمم "آهای"با تو هستم با تویی که می خوانی، یعنی این خاطرات هنوز یادت هست؟

 

 اخرین بازنویسی

10/3/89

محمد رضا نور افشان

 

 

روسری

    کاش زمان برایم مفهوم داشت تا به شما می گفتم ((خیلی وقت)) چند سال و چند ماه می شود.

به هر حال همان خیلی وقت پیش، کنار نیمکت روی پل ایستاده بودم  باد می وزید و چیزی را باخودش

 می آوردکه از دور شبیه روسری بود ، باد آن را در هوا می چر خاند، بازش می کرد، می پیچاند،

تاب می دادو می رقصاند تا اینکه آرام آرام تا زیر پایم بدرقه اش کرد باد رفت و روسری ماند

خم شدم و آن را برداشتم . یک نفر ، یعنی او در آن گوشۀ نیمکت نشسته بود ، به او گفتم دلت می خواهد

 با هم بازی کنیم ؟ چیزی نگفت، یا لااقل من نشنیدم . روسری را باز کردم و او را توی آن پیچیدم

موهای پیشانی ام را بالا زدم و روسری را محکم دور سرم بستم روی پیشانی ام داشت وول  می خورد

 از پل پایین آمدم وبه سمت رودخانه دویدم. می خواستم با او آب بازی کنم .

گفت: ((روسری را سفت ببندمرا از دست می دهی))

بد بختی اینجاست  با آنکه می دانستم در زندگی هیچوقت هیچ گره ای راسفت نبستم

ولی گفتم: سفت است آنقدر ترسو نباش هیچ اتفاقی نمی افتد.

    

     چیزی نگفت نفسم را حبس کردم ، چشمانم را بستم ، و دستم را روی روسری گذاشتم و با لباس، توی

 آب پریدم چند بار زیر آب چرخیدم چیزی روی پیشانی ام تکان خورد نفسم بند آمد داشتم خفه می شدم

 با تقلا روی آب آمدم نفس عمیقی کشیدم و وقتی خودم را کنار آب رساندم  دیدم که دور روسری خالیست

 و چنین شد، خدا را آب برد.

 

    همان خیلی وقت پیش روی پل ایستاده بودم باد می وزید روی آن گوشه نیمکت یک نفر یعنی او تنها

نشسته بود . گفت که دوستم دارد، چیزی نگفتم دوباره گفت که دوستم دارد دوباره چیزی نگفتم

 بلند شد کنار نرده های پل رفت سرش را پایین انداخت و به آبی خیره شد که از زیر داشت رد می شد.

 

     موهایش را با روسری پوشانده بود تا کسی آنها را نبیند همیشه حسرت دیدن موهایش توی دلم بود

 خیلی سخت بود اینکه آدم عاشق کسی باشد ولی موهایش را نبیند درست مثل دل پیچه ای می ماند

 که هیچوقت تمام نمی شود.

 گفت : باد خیلی تند است من می ترسم .

 گفتم : آنقدر ترسو نباش هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

    باد خیلی تندمی وزید داشت مرا با خودش می برد که محکم به نرده ها چسبیدم .

گفتم: نرده ها را سفت بگیر .

از شدت باد چشمانش را بسته بود.

گفت: باد دارد روسری ام را می برد

گفتم: محکم به نرده ها بچسب .

     باد گره اول روسری اش را باز کرد . و توی آن پیچید ، داشتم از دیدن موهایش کیف می کردم .

 گفت : باد دارد روسری ام را می برد .

 گفتم: محکم به نرده ها بچسب .

 قلاب دستانش را از دور نرده ها باز کرد تا روسری را روی سرش نگه دارد و چنین شد ، خدا را باد برد.

 

    اصلاً تمام این حرفها هیچ، فقط شما حواستان باشد وقتی باد می وزد و از زیر پلی آب رد می شود

 در آن گوشۀ پل روی آن نیمکت تنها اگر روسری دختری را دیدید یک وقت بی مهابا رویش ننشینید ،

 شاید خدا تویش باشد.

 

 آخرین باز نویسی

8 /1/89

محمد رضا نور افشان

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389در زمان 22:6 به دست نورافشان |